بارگیری صفحه

جاودانگی رهبری چرچیل — درس‌های بحران ۱۹۴۰ و اتحاد ملی

وینستون چرچیل و تصمیم‌گیری در رهبری

هنر رهبری در بحران؛ چگونه چرچیل امید را به ملت بازگرداند.

راز جاودانگی رهبری وینستون چرچیل

قدرت خودباوری: چرچیل و اعتقاد راسخ به شکست‌ناپذیری

وینستون چرچیل ازجمله رهبرانی بود که سرمست و عاشق قدرت بود وی بعدها در خاطراتش، از احساس خود در ۱۰ مه ۱۹۴۰ یعنی هنگامی‌که صاحب‌اختیار مطلق دولت شده بود، یاد می‌کند و چنین می‌نویسد:

«هر روز رویدادهای تازه‌ای اتفاق می‌افتاد و بحران‌های سیاسی تازه‌ای خودنمایی می‌کرد. هنگامی‌که نزدیک ساعت سه بعد از نیمه‌شب در بستر دراز می‌کشیدم، فراوان احساس آرامش می‌کردم. چون سرانجام این حق را یافتم تا به‌‌ کلیه مسائل، رسیدگی کنم و به آن‌ها جواب بدهم.

من احساس کردم به آخرین نقطه سرنوشت خود رسیده‌ام و فکر می‌کردم که تمام رویدادهای زندگی گذشته‌ام، تنها برای آماده‌شدن جهت فعالیت در چنین روزهایی اتفاق افتاده است تا مرا در برخورد با این حوادث مجرب و آزموده کند.»

وینستون چرچیل همیشه فکر می‌کرد سرنوشت او درخشان‌تر و عالی‌تر از افراد دیگر است. در‌حالی‌که در سخت‌ترین روزهای کشور، زمام امور دولت را به دست گرفت، او به این طرز تفکرش که وی شخصیتی استثنایی است، بیشتر ایمان آورد. او می‌نویسد: «من تصور می‌کردم که همه‌ چیز را می‌دانم و اطمینان داشتم شکست نخواهم خورد؛ بنابراین با ناآرامی منتظر صبح بودم، باوجود این به خواب آرامی فرو‌می‌رفتم و نیازی بر رؤیا نداشتم. چراکه واقعیت برای من به‌مراتب بهتر از رؤیا بود بسیاری از تاریخ‌نویسان در این‌ باره می‌‌نویسند که چرچیل آن چنان ‌قدرتی به دست آورد که چیزی کمتر از دیکتاتورها نداشت.

 مندلسون: «هستی وینستون چرچیل سرشار از حس جاه‌طلبی، نیرومندی، اشتیاق فراوان به کار، ناشکیبائی، گستاخی در پیشروی به‌سوی کانون رویدادها، ولو آنکه در جاهائی دور دست قرار  داشتند، بود»

وینستون چرچیل: از شهرت جنجالی تا جاودانگی در رهبری و ادب

وینستون چرچیل از آغاز فعالیت‌های سیاسی‌اش توانست شهرت و معروفیت لازم را به دست آورد. پدرش راندولف، چهره‌ای بود که در ظرف چند سال، توجه محافل اجتماعی را به‌سوی خود کشاند؛ و وینستون هم در آغاز زندگی مستقلش، باانگیزه ‌اینکه پدر و مادرش افرادی سرشناس بودند، توانست برای خود وجهه‌ای کسب کند. سپس شرکت در لشکرکشی‌های انگلستان در پایان قرن نوزدهم و تبلیغ و ستایش از فعالیت‌های او، کیش شخصیت وی را بالا برد و باعث شهرت و نامداری وی گردید.

جریان زندگی سیاسی‌اش، برخلاف معمول، شهرتی برایش به عمل نیاورد. او دو بار با سروصدای زیاد حزب سیاسی‌اش را عوض کرد، مسلماً این رفتار انعکاس جنجال‌آمیزی در میان افکار عمومی داشت. بیشتر برای اینکه توجه عموم را به‌سوی خود جلب کند به کارهای عجیب‌وغریبی دست می‌زد.

هیچ‌کس به‌اندازه او، این‌همه کتاب و مقاله ننوشت؛ و هیچ‌کس به‌اندازه خود وینستون چرچیل، درباره خودش تبلیغ نکرد. علاوه بر کتاب‌های بی‌شماری که می‌نوشت، چهره خودش را از همه چهره‌های دیگر ممتاز و فعال‌تر نشان می‌داد، این خود بالاترین تبلیغ به سود خودش بود. پیش از جنگ جهانی دوم، زندگی‌نامه‌های بسیاری درباره او انتشار یافت، در این دوره حقایقی درباره زندگی وینستون چرچیل گفته و به رشته تحریر درآمد و چند نویسنده، زندگی چرچیل را به‌عنوان یک شخصیت سیاسی تااندازه‌ای بی‌طرفانه ارزشیابی کرده‌اند.

بعد از پایان جنگ جهانی دوم و پیروزی متفقین در جنگ، وینستون چرچیل در این ایام یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های جهانی محسوب می‌شد. بالاخره در سال ۱۹۵۱ یعنی هنگامی‌که چرچیل به ۷۸ سالگی رسیده بود، بار دیگر کشور انگلستان او را دعوت به کار کرد و زمام امور کشور را به دست او سپرد. در این ایام از اطراف و گوشه‌وکنار چرچیل مورد‌احترام و تکریم قرار گرفت.

دانشگاه‌های زیادی به وینستون چرچیل، شخصیت بزرگی که قدم به دانشگاه نگذاشته بود عناوین دکترای افتخاری اعطا می‌کردند. بالاخره به‌ علت تهیه و نوشتن آثار بزرگ تاریخی، موفق به کسب جایزه نوبل در ادبیات شد و این جایزه بزرگ‌ترین جایزه ایست که ممکن است به مؤلف یا نویسنده‌ای اعطا گردد.

چرچیل و راز جاودانگی رهبریدر یکی از روزهای آوریل سال ۱۹۵۳، وینستون چرچیل به قصر ویندسور، مقر ملکه انگلستان ‌که بیست‌وچهار مایل با لندن فاصله دارد سفر کرد و بزرگ‌ترین افتخار تاریخی انگلستان را از دست ملکه الیزابت دوم دریافت کرد. در‌ آن‌ روز افراد گارد سلطنتی انگلستان با اونیفورم سرخ و کلاه‌های پوست خز سیاه در دو طرف دروازه قصر به انتظار او کشیده بودند و بالاخره هنگامی‌که اتومبیل حامل نخست‌وزیر انگلستان از برابر آنان گذشت به احترام وی پیش‌فنگ کردند و مراسم احترام نظامی را بجای آوردند.

وینستون چرچیل درحالی‌که شنل بسیار جالبی از مخمل آبی سیر بر تن کرده و کلاه مخمل مشکی که دارای پرهای زیبای شترمرغ بود بر سر گذاشته بود با‌وقار و طمأنینه از اتومبیل پیاده شد و وارد قصر شد.

ازآنجا تا پای تخت سلطنتی انگلستان‌ که ملکه الیزابت دوم  به انتظارش بود درباریان او را همراهی کردند. وینستون چرچیل در برابر تخت ملکه، بر روی بالش مخمل سرخی زانو بر زمین و ملکه با شمشیر قبضه طلایی، شانه‌های او را لمس کرده و با صدای موقر و صریح گفت: «سر‌‌ ویستون، برخیز.» چرچیل از زمین برخاست.

سپس ملکه انگلستان بند جوراب آبی که دارای حاشیه طلا بود و درروی آن ستاره طلایی درخشانی بود بر زانوی او نصب نمود. بعداً ملکه، حمایل طلایی که دارای شمایلی از جرج مقدس مزین به جواهرات بود و به کشتن اژدهایی مشغول بود بر گردن وینستون چرچیل آویخت. بدین ترتیب وینستون چرچیل به مقام «شوالیه بند جوراب» رسیده بود و بزرگ‌ترین افتخاری که ممکن بود در انگلستان به کسی اعطا شود نصیب او شده بود.
بدین ترتیب، طفل خردسالی که از انشا گریزان بود یکی از نویسندگان ممتاز و برجسته شد و طفل خردسالی که بازی با سربازان اسباب‌بازی را دوست داشت بزرگ‌ترین قهرمان صلح شناخته شد.

سر وینستون چرچیل  مدت دو سال دیگر در مقام نخست‌وزیری به کشور خود خدمت نمود و سپس به علت کهولت سنی، از کار کناره‌گیری نمود تا شخصیت جوان‌تری مسئولیت‌های نخست‌وزیری را بر عهده گیرد. هنگامی‌که وینستون چرچیل برای آخرین بار از عمارت شماره ده داونینگ ستریت نقل‌مکان می‌نمود، مردمی که در سر راه او ایستاده بودند می‌گفتند: «خدا به تو برکت عنایت فرماید.» شاید هنگامی‌که چرچیل بطرف خانه ییلاقی خود می‌رفت، برنامه‌ای برای فعالیت‌های روزهای آینده خود طرح می‌کرد. شاید هم سالیان طولانی گذشته را که پشت سر گذاشته بود ازنظر می‌گذرانید.

چرچیل در تاریک‌ترین لحظات تاریخ کشور، رهبری ملت و کشورش را به دست گرفته بود. هرچند که با شکست و ناکامیابی هایی روبرو شده بود و این شکست‌ها و ناکامیابی‌ها در طول عمرش به کثرت وجود داشت، ولی او هرگز شکست نخورده بود، زیرا همیشه در راه ایمان و عقیده خود کار و فعالیت می‌نمود. چرچیل برای تمام مردم، نمونه قدرت اراده و شجاعت شده بود؛ و نام او تا مدت طولانی در جهان متمدن زنده و پایدار مانده و از خاطره‌ها محو نخواهد شد.

وینستون چرچیل: «من تصور می‌کردم که همه‌چیز را می‌دانم و اطمینان داشتم شکست نخواهم خورد؛ بنابراین با ناآرامی منتظر صبح بودم، باوجوداین به خواب آرامی فرو می‌رفتم و نیازی بر رؤیا نداشتم. چراکه واقعیت برای من به مراتب بهتر از رؤیا بود

از منزوی سیاسی تا ناجی امت: تولد رهبری وینستون چرچیل

شکسپیر می‌گوید: «بعضی‌ها بزرگ به دنیا می‌آیند، بعضی‌ها به عظمت می‌رسند و بعضی هم عظمت را به خود تحمیل می‌کنند.» وینستون چرچیل در دوره زندگانی طولانی‌اش، نمونه‌هایی از این سه امکان را فراهم کرد. بر خلاف سیاستمدارانی که قدرت را در خود کندوکاو می‌کنند یا توجیه خود را در تصاحب قدرت می‌یابند، چرچیل در جستجوی قدرت بود.

زیرا صادقانه عقیده داشت که او بهتر از دیگران می‌تواند آن را اعمال کند و فکر می‌کرد که او یگانه مردی است که استعداد، نیرو و جسارت لازم برای مقابله با بعضی از بحران‌های بزرگ عصر خود را دارد و حق هم با او بود. او به‌قدر کافی قوه تشخیص داشت تا در اغلب موضوعاتی که به‌خاطر آن‌ها می‌جنگید خود را فریب ندهد و شانس زیستن به مدتی دراز را داشت تا وقتی‌که کشورش به تجارب و فضایل او در ۱۹۴۰ نیاز پیدا کرد در صحنه حضور پیدا کند.

 یکی از زندگینامه نویسان زندگی وینستون چرچیل به نام مندلسون درباره چرچیل این‌گونه روایت می‌کند: «هستی او سرشار از حس جاه‌طلبی، نیرومندی، اشتیاق فراوان به کار، ناشکیبائی، گستاخی در پیشروی به‌سوی کانون رویدادها، ولو آنکه در جاهایی دور‌دست قرارداشتند، بود».

وینستون چرچیل در جنگ جهانی دوم، دو پیروزی شگرف به دست آورد؛ اول پیروزی بر آلمان نازی بود و دوم پیروزی بر بسیاری از منتقدان سرسختی که برای دهه‌ها افکار و عقاید او را به سخره می‌گرفتند و بر این باور بودند که ادعاهای او غلو شده‌اند و با این ترفند که او و افکارش برای بریتانیا و امپراتوری خطرناک‌اند، سرانجام او را از خانه شماره ۱۰ خیابان داونینگ در انتخابات سال ۱۹۴۵ بیرون راندند.

اروپا روز هشتم می ماه ۱۹۴۵ در جنگ پیروز شد و مردم این پیروزی را در شهرهای خود جشن گرفتند. در آن روز وینستون چرچیل از بالکن ساختمان وزارت بهداشت در وایت هال، برای انبوه مشتاقانش که برای وی هیاهو شادی سر داده بودند، سخنرانی می‌کرد.

وینستون چرچیل آن روز در نبرد دیگری پیروز شده بود، نبردی که از آغاز قرن بیستم علیه او آغاز شده بود: نبرد حیثیت. مبارزه حماسی و بی‌وقفه وی با منتقدان ‌همیشگی‌اش پیوسته در جریان بود و مانند موسیقی متن در پس‌زمینه زندگی‌اش نواخته می‌شد؛ اما پیروزی چرچیل هیچ‌گاه تکمیل نشد و حتی زمانی که در اوج قدرت به سر می‌برد، بودند کسانی که علیه او اقدام می‌کردند.

باوجود همه مخالفانی که وینستون چرچیل داشت اما ۱۹۴۰ زمانی بود که وی از بلندترین نردبان سیاسی خود بالا رفت و دست سرنوشت جبران مافات کرد. این انتقال قدرت در نوع خود بسیار کم نظیر و بی همتا بود، زیرا خیلی سریع و آنی اتفاق افتاد. سیاستمداری که هیچ حزب، گروه و دسته سیاسی ای از تیغ تیز طعن و توهین وی در امان نبود، به‌یک‌باره مظهر وحدت ملی شد و چنان درخشید که به پادشاه بی تاج و تخت بریتانیا تبدیل شد، طوری که محبوبیت وی برای خاندان سلطنت، تهدیدی محسوب می‌شد.

مردی که تا آن لحظه، خطرناک ترین و بی مسئولیت ترین فرد برای کسب پست نخست‌وزیری معرفی می‌شد، به‌یک‌باره ستاره بختش درخشیدن گرفت و وی را رهبر کبیر جنگ و مدبرترین سیاستمدار از زمان ویلیام چاتهام  میخواندند.

لذا جای تعجب نیست که دوران شکوه و عزت وینستون چرچیل تا سال ها پس از مرگش نیز در اذهان مردم باقی بماند، طوری که حتی سال‌های شکست‌های متوالی وی، در سال‌های ۱۹۴۱ و ۱۹۴۲ از یادها محو شود. در ۱۹۴۳ مورخ مشهور «آل.روز» کتاب مشهورش روح تاریخ انگلستان را به وینستون چرچیل تقدیم کرد و نوشت: «تقدیم به وینستون چرچیل، تاریخ ساز، سیاستمدار و ناجی کشور» و جالب آن‌که این تعریف و تمجیدها اعتراض کسی را بر نمی انگیخت.

شهرت وینستون چرچیل حتی با شکست انتخاباتی وی در ۱۹۴۵ خدشه دار نشد. چرچیل در دهه بعدازآن، رهبر حزب محافظه‌کار بریتانیا بود که در فضای ملتهب و پرتنش آن دوران، نقش بسزایی در تاریخ احزاب بریتانیا ایفا نمود. بااین‌حال، به‌عنوان رهبر کبیر جنگ و نخست‌وزیر دوران ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵، او جایگاه ممتاز و بی رقیبی در میان مشاهیر بریتانیا داشت.

مجله تایم و وینستون چرچیل مرد نیمه اول قرن بیستم

فیلسوف مشهور «آیزا برلین» در ۱۹۴۹ وینستون چرچیل را این گونه توصیف می‌کند: «ناجی کشور، قهرمان اسرار آمیزی که بیشتر به اسطوره ها تعلق دارد تا به واقعیت و بزرگ‌ترین شخصیت زمانه ماست.» کلمنت آتلی در ماه‌های پایانی حیات وینستون چرچیل درباره وی گفت: «بی‌شک او از بزرگ‌ترین شهروندان جهان امروز ماست.»  

مجله تایم در ۱۹۴۹ چرچیل را به عنوان مرد نیمه اول قرن بیستم انتخاب کرد و نیویورک‌تایمز در ۱۹۵۳ درباره وینستون چرچیل نوشت: «برای بسیاری از مردم جهان وینیستون چرچیل مظهر و سنبل سیاست است، اما برای ما غربی‌ها او نماد مقاومت و مبارزه با استبداد وخودکامگی است.»

خبر مرگ وینستون چرچیل چنان موجی از احترام در جهان غرب برانگیخت که تاکنون هیچ سیاستمدار دموکراتی نمونه آن را به خود ندیده است. بالاترین ادای احترام به چرچیل را به‌یقین می‌توان در مراسم دولتی تشییع‌جنازه وی که تحت‌نظر و دستورات مستقیم ملکه، برگزار شد مشاهده کرد. این مراسم را از قبل و با نام رمز «خدا نکند»، مقامات و مسئولان کشوری بریتانیا برنامه‌ریزی کرده بودند. جنازه چرچیل سه روز در تابوت و در سالن وایت هال نگهداری شد.

پس از سه روز تابوت وی در پرچم بریتانیا پیچیده شد و با آداب و تشریفات ویژه برای انجام مراسم تدفین و تشییع به‌ کلیسای «سنت پاول» منتقل شد. تابوت وی در محل «تاور پیر» به کشتی منتقل شد و کشتی به سمت بالای رودخانه تایمز حرکت کرد. در تمام مسیر رودخانه تایمز باراندازها و بنادر به احترام چرچیل کار را تعطیل کردند و پرچم‌ها نیمه‌افراشته شد. تابوت وینستون چرچیل از ایستگاه واترلو در لندن با قطار و به‌آرامی به بلادون منتقل شد و در تمام طول مسیر هزاران نفر برای آخرین ادای احترام در سکوت ایستادند.

جنازه وینستون چرچیل به حیاط کلیسایی در دهکده بلادون رسید. جایی که پدر و مادر و برادر چرچیل نیز در همان مکان دفن شده بودند و پیکر او در مراسم خصوصی خانوادگی دفن شد. در زمان مراسم دفن و عزای چرچیل، تمامی مخالفان و منتقدان وی متواضعانه سکوت کرده بودند و ادای احترام کردند.

بعدها طرف‌داران آمریکایی وینستون چرچیل، مرکز مطالعات چرچیل را بنیان نهادند تا یاد و خاطره وی را زنده نگاه دارد. در بریتانیا کتابنامه بزرگ‌مردان دوران جنگ و مردان پس از جنگ، اخیراً دیدگاه‌های منتقدانه‌‌تری دربارۀ چرچیل اتخاذ کرده است و از تعداد آن دسته از طرف‌داران چرچیل که وی را مقدس می‌پنداشتند و هیچ انتقادی علیه وی را تحمل نمی‌کردند، بسیار کاسته شده است. و جای خود را به‌ واقع‌گرایانی مانند «روی جنکینز» داده‌اند که در انتهای زندگینامه‌ای که درباره وینستون چرچیل نوشته است، نتیجه‌گیری می‌کند:

«هم‌اکنون وینستون چرچیل را با تمام ویژگی‌های فردی و منحصربه‌فردش، تمام خطاها و کاستیها، رفتار بچگانه گاه و بی‌گاهش، نبوغ سرشار و یکدندگی‌هایش و پشتکار شگفت‌انگیزش، درست یا غلط، موفق یا ناموفق، تنها می‌گذارم و این نکته را یادآوری می‌کنم که وی بزرگ‌تر از زندگی بود و بزرگ‌ترین مردی بود که تاکنون در خانه شماره ده داونینگ استریت زندگی کرده است.»

وینستون چرچیل می‌گوید: «ناپلئون بناپارت، بزرگ‌ترین مرد عملی است که پس از ژولیوس سزار در اروپا متولد شد.» این اشاره چرچیل نه ناپلئون بی‌شک به رهبری بی‌بدیل وی برمی‌گردد. تاکتیک‌های ناپلئون بناپارت در دوران رهبری‌اش به‌دقت از قهرمانان و رهبران دنیای کهن بهره‌مند بود چرا که وی از دوران کودکی در کتابخانه بزرگ پدرش و سپس در آکادمی نظامی فرانسه هر آنچه مربوط به رهبران بزرگ اروپا ازجمله ژولیوس سزار، اسکندر کبیر بود خوانده بود.

از‌این‌رو اکثر مردم وی را به‌عنوان یکی از هفت رهبر بزرگ کلاسیک تاریخ در کنار اسکندر مقدونی، ژولیوس سزار، هانیبال، کوستاووس آدولفوس، فردریک کبیر و اولین دوک هارلبرو قرار می‌دهند.

مجله تایم:  «برای بسیاری از مردم جهان وینیستون چرچیل مظهر و سنبل سیاست است، اما برای ما غربی‌ها او نماد مقاومت و مبارزه با استبداد و‌ خودکامگی  است.»

خودشناسی وینستون چرچیل

وینستون چرچیل: خودباوری و سرنوشت؛ از رؤیای کودکی تا نجات امپراتوری

وینستون چرچیل همانند بسیاری از رهبران جاودان جهان، از همان دوران کودکی به فلسفه زندگی و چرایی و چشم‌انداز غایی خویش آگاه بود و به نقش خویش در تاریخ، از درون نظاره می‌کرد.

چرچیل معتقد بود که سرنوشت او این است که روزی امپراتوری بریتانیا را نجات خواهد داد، او در سن ۱۶ سالگی در مدرسه هارو به دوستش مورلند ایوانز می‌گوید:

«من می‌توانم تغییرات گسترده‌ای را ببینم که در دنیایی که اکنون صلح‌آمیز به نظر می‌رسد به وقوع خواهد پیوست و جنگ‌هایی که نمی‌توان آن‌ها را تصور کرد. در آن روزها لندن درخطر خواهد بود و من کسی خواهم بود که وظیفه دفاع از این شهر را به عهده خواهم داشت. درست است رؤیای آینده من مبهم است؛ ولی هدف اصلی من روشن و واضح است. »

وینستون چرچیل تا ۶۵ سالگی منتظر ماند تا این نقش جاودانه را به‌عنوان رهبر بریتانیایی‌ها در جنگ جهانی دوم به عهده بگیرد او تا آن زمان، امید خود را برای قبول این مسئولیت و چرایی و رسالت واقعی‌اش در این دنیا از دست نداده بود حتی زنش هم دیگر باور نمی‌کرد که او بعدازاین سن (۶۵ سالگی)، روزی نخست‌وزیر بریتانیا شود.

اما چرچیل علاوه بر آینده‌نگری، خودشناسی و خودآگاهی و خودباوری اساسی به چشم‌انداز غایی و هدف اصلی خودش داشت. شکست برای او همانند دیگر رهبران جاودان جهان، یک امر موقتی بود. شکستی که باید از آن درس گرفت و سپس پشت سر گذاشت. برای مثال بعد از شکست عملیات نظامی چرچیل در جنگ جهانی اول در ترکیه مشهور به عملیات نظامی داردانل، وی گفت: اگر اشتباه نکرده بودم هیچ کاری نکرده بودم.

وینستون چرچیل: تو باید جوری حرکت کنی که به همه اهدافت برسی و این غیرممکن نیست! 

وقتی ضعف تبدیل می‌شود به نقطه قوت: استراتژی اتحاد ملی وینستون چرچیل

رهبری وینستون چرچیل در چندماهه اول نخست‌وزیری، انقلاب عظیمی را که در حسن شهرت چرچیل آغاز شده بود شدت بخشید. چرچیل به‌هیچ‌وجه به این نکته نمی‌پرداخت که در بسیاری از موارد و رویدادهای سال ۱۹۴۰ شانس یار او بوده است و چون در بیشتر دوران دهه ۱۹۳۱ از قدرت به‌دور بود و گروه‌های سیاسی او را طرد کرده بودند، به‌راحتی می‌توانست ادعا کند دیگران‌ که در قدرت بوده‌اند، مسئول وضعیت تأسف‌بار آن روز بریتانیای هستند و این بار مردان توافق مونیخ  سپر بلای ماجرا بودند و همه کاسه‌کوزه‌ها بر سر آن‌ها می‌شکست.

هواپیماهای آلمانی مدام بر فراز بریتانیا پرواز می‌کردند و بر اثر تبلیغات وسیعی که در برلین به راه انداخته بودند، خون مردم بریتانیا از ترس در رگ‌هایشان منجمد می‌شد و فکر این‌که لندن روزی زیر چکمه‌های سربازان آدولف هیتلر قرار بگیرد، بیش از هر چیز دیگری روح و روان مردم بریتانیا را اذیت می‌کرد.

وینستون چرچیل نقاط قوت و ضعف فردی

در چنین شرایطی بود که آنچه تا قبل از این نقطه ضعف فردی چرچیل شمرده می‌شد به نقطه قوت وی تبدیل شد. کمتر کسی بود که بخواهد چرچیل را به باد انتقاد بگیرد که وی جنگ‌طلب یا ناپلئون بناپارت این روز تاریخ است. روحیه و انرژی‌ای که وی در این ایام بر مردم می‌دمید تا برای جنگ آماده‌تر از قبل شوند، برای بریتانیا نعمت بزرگی بود.

در آن ایام هیچ‌کس به او خرده نمی‌گرفت که فرا حزبی عمل می‌کند و سطح خود را از احزاب بالاتر می‌بیند و چه چیزی در آن شرایط برای رهبر کشور بیش از قدرت‌بخشیدن به اتحاد ملی، باارزش و ضروری هست؟ غرور و خودپسندی وی دیگر برای منافع حزبی، یا به‌دست‌آوردن مقام و منصبی در وزارتخانه یا برخوردهای جناحی به کار گرفته نمی‌شد و او تمام هم‌وغم خود را برای منافع ملی صرف می‌کرد.

تا پیش‌ازاین، این حقیقت که او آمریکایی – بریتانیایی است دست‌مایه انواع تحقیرها و انتقادها علیه وی بود، اما در آن شرایط جملگی دورگه بودن او را مشیت الهی می‌دانستند که می‌تواند حمایت آمریکایی‌ها را در جنگ به دنبال داشته باشد و بریتانیایی‌ها بر این مسئله بسیار تکیه می‌کردند.

وینستون چرچیل برای سال‌های سال به این اتهام متهم می‌شد که «غیرممکن گرا» است و روی مسائلی تمرکز می‌کند که تحقق آن‌ها غیرممکن است، اما در ایام جنگ این صفت برازنده چرچیل بود و به نقطه قوت وی تبدیل شده بود. در آن شرایط باور عمیق و درعین‌حال غیرعقلانی وی به پیروزی مطلق بریتانیا در جنگ واگیردار شده بود و البته روحیه‌بخش؛ بسیاری از شنیدن این سخنان از دهان چرچیل دلگرم می‌شدند.

 

وینستون چرچیل: «ناپلئون بناپارت، بزرگ‌ترین مرد عملی است که پس از ژولیوس سزار در اروپا متولد شد.»

درس‌آموخته‌های رهبری و درس‌های استراتژیک از وینستون چرچیل (با کاربردهای قرن ۲۱)

  1. چشم‌انداز و وضوح هدف
  • استراتژی چرچیل: او دید روشنی از نقش بریتانیا در جهان و نیاز به مقاومت در برابر استبداد داشت. او این دیدگاه را قدرتمندانه و پیوسته بیان کرد.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران باید چشم‌انداز روشن و قانع‌کننده‌ای داشته باشند و باید بتوانند به طور مؤثر آن را به اشتراک بگذارند.
  • کاربرد قرن ۲۱: رهبران باید بتوانند چشم انداز خود را به وضوح بیان کنند و باید بتوانند نشان دهند که چگونه مشارکت هر فرد در سازمان، سازمان را به چشم انداز اعلام شده نزدیکتر می کند.

 

  1. شجاعت و استقامت در برابر ناملایمات
  • استراتژی چرچیل: او در مواجهه با مشکلات بسیار ثابت‌قدم ماند و دیگران را به مقاومت در برابر آلمان نازی ترغیب کرد، حتی زمانی که وضعیت وخیم به نظر می‌رسید.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران باید شجاعت و استقامت خود را در برابر شکست‌ها نشان دهند و باید با قاطعیت عمل کنند، حتی زمانی که تضمینی برای موفقیت وجود ندارد.
  • کاربرد قرن ۲۱: رهبران باید مایل به انتخاب های دشوار باشند و در صورت لزوم نباید از ریسک کردن بترسند.

 

  1. ارتباطات قدرتمند و سخنوری
  • استراتژی چرچیل: او از تسلط استادانه خود در زبان برای جمع‌کردن مردم بریتانیا و ایجاد اعتمادبه‌نفس در مواجهه با ترس استفاده کرد.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران باید دارای ارتباط عالی باشند و همچنین باید در استفاده از داستان‌سرایی و بلاغت برای الهام بخشیدن به دیگران مهارت داشته باشند.
  • کاربرد قرن بیست و یکم: رهبران باید بتوانند به طور مؤثر ایده‌های خود را به همه ذی‌نفعان منتقل کنند و همچنین باید یاد بگیرند که از رسانه‌های مختلف به طور مؤثر استفاده کنند تا پیام خود را به طور مؤثر ارائه دهند.

 

  1. تفکر استراتژیک و سازگاری
  • استراتژی چرچیل: او قادر بود استراتژیک فکر کند و همچنین با شرایط متغیر سازگار شود.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران باید قادر به تفکر استراتژیک باشند و همچنین باید با تغییرات محیط سازگار باشند.
  • کاربرد قرن ۲۱: رهبران باید بتوانند تصویر بزرگ را ببینند، و همچنین باید بتوانند به سرعت خود را با تغییرات در بازار وفق دهند.

 

  1. درک تاریخ
  • استراتژی چرچیل: قدرت دانش عمیق او از تاریخ، تصمیمات او را آگاه می‌کرد و به او حس چشم‌اندازی می‌داد.
  • درس‌آموخته رهبری: دانش تاریخ می‌تواند در تصمیم‌گیری بسیار مفید باشد.
  • کاربرد قرن بیست و یکم: رهبران باید گذشته را مطالعه کنند و باید اشتباهاتی را که توسط دیگران مرتکب شده‌اند درک کنند تا اشتباهات مشابه را تکرار نکنند.

 

  1. توانایی اتحاد و بسیج
  • استراتژی چرچیل: او توانست گروه‌های مختلف مردم را به سمت یک هدف مشترک متحد کند.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران باید قادر به ایجاد محیط‌های مثبت و یکپارچه باشند که به افراد کمک می‌کند تا با هم برای رسیدن به یک هدف مشترک کار کنند.
  • کاربرد قرن بیست و یکم: رهبران باید محیط‌های مثبتی ایجاد کنند که در آن با همه افراد با احترام رفتار شود و همه مردم احساس کنند که بخشی از یک کل بزرگ‌تر هستند.

 

  1. سرسختی و پشتکار
  • استراتژی چرچیل: او هرگز تسلیم نشد، حتی زمانی که با شکست و انتقاد مواجه شد.
  • درس: رهبران باید سرسخت و استقامت داشته باشند و باید مایل به ادامه مسیر خود باشند. حتی زمانی که همه چیز سخت می‌شود.
  • کاربرد قرن ۲۱: رهبران باید پایدار باشند و بدون توجه به موانع، باید به سمت اهداف خود حرکت کنند.

 

  1. تمایل به گرفتن تصمیمات دشوار
  • استراتژی چرچیل: او مایل بود تصمیمات غیرمحبوب و دشوار را زمانی که احساس می‌کرد به آن نیاز دارند، بگیرد.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران باید شجاعت اتخاذ تصمیمات غیرمحبوب، اما ضروری برای منافع بلندمدت سازمان را داشته باشند.
  • کاربرد قرن بیست و یکم: رهبران نباید از گرفتن تصمیمات دشوار اجتناب کنند و در عوض باید از گرفتن تصمیمات سخت که به نفع سازمان است استقبال کنند.

 

  1. تأکید بر منافع ملی
  • استراتژی چرچیل: او همیشه منافع کشورش را بالاتر از منافع خود یا هر گروه خاصی قرار می‌داد.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران همیشه باید منافع بلندمدت افرادی را که نماینده آنها هستند در اولویت قرار دهند.
  • کاربرد قرن بیست و یکم: رهبران همیشه باید منافع بلندمدت سازمان یا جامعه‌ای را که نمایندگی می‌کنند اولویت دهند و نباید منافع شخصی خود را در اولویت قرار دهند.

 

  1. تشخیص اهمیت روحیه
  • استراتژی چرچیل: او بر افزایش روحیه تمرکز داشت، زیرا برای موفقیت بسیار مهم بود.
  • درس‌آموخته رهبری: رهبران باید تلاش کنند تا همیشه روحیه خود را بالا نگه دارند، زیرا روحیه برای موفقیت بسیار مهم است.
  • کاربرد قرن بیست و یکم: رهبران همیشه باید برای ایجاد روحیه تیمی گام بردارند و همیشه باید برای ایجاد یک محیط کاری شاد و حمایت‌کننده تلاش کنند.

 

سبک رهبری وینستون چرچیل:

  • الهام‌بخش و کاریزماتیک: او می‌توانست الهام‌بخش مردم باشد و همچنین توانست در سطح عاطفی با آنها ارتباط برقرار کند.
  • مقتدر و قاطع: همیشه با اعتمادبه‌نفس بود و سریع و با قاطعیت تصمیم می‌گرفت.
  • سرسخت و مقاوم: هرگز تسلیم نشد و همیشه به سمت اهدافش پیش می‌رفت.
  • فصیح و متقاعدکننده: او در کلام استاد بود و می‌توانست از کلام خود برای القای عمل استفاده کند.
  • استراتژیک و رؤیایی: او همیشه بر بلندمدت تمرکز می‌کرد و می‌توانست تصمیمات راهبردی اتخاذ کند که کشور را به اهداف بلندمدت خود نزدیک‌تر کند.

 

رهبرانی با ویژگی‌های مشابه وینستون چرچیل:

 

  • آبراهام لینکلن (ایالات متحده): آبراهام لینکلن نیز مانند چرچیل، ملت خود را در یک‌زمان بحران رهبری کرد و توانست ایمان مردم را به چشم‌انداز ملی امیدوار و متعهد کند. هر دو آنها استراتژیست‌های بزرگی بودند.
  • شارل دوگل (فرانسه): دوگل نیز مانند چرچیل، ملت خود را در مقاومت در طول جنگ جهانی دوم رهبری کرد و همچنین دارای سبکی استبدادی بود و به دلیل مهارت‌های سخنوری قوی خود شهرت داشت.
  • نلسون ماندلا (آفریقای جنوبی): نلسون ماندلا مانند وینستون چرچیل، شجاعت و انعطاف‌پذیری فوق‌العاده‌ای از خود نشان داد و همچنین رهبر متحدکننده‌ای بود که توانست الهام‌بخش مردم با پیشینه‌های مختلف باشد.

 

نتیجه‌گیری:

سبک رهبری وینستون چرچیل ترکیبی قدرتمند از بینش، شجاعت، ارتباطات و تفکر استراتژیک بود. او درس‌های زیادی ارائه می‌دهد که برای رهبران قرن بیست و یکم مرتبط باقی می‌ماند. درحالی‌که سبک او منحصراً مختص خودش است، برخی از رهبران ویژگی‌های مشابهی از خود نشان داده‌اند، از جمله آبراهام لینکلن، شارل دوگل و نلسون ماندلا. بامطالعه زندگی او و رویکرد او به رهبری، رهبران امروزی می‌توانند بیاموزند که تیم‌های خود را الهام بخشند، بر ناملایمات غلبه کنند و همچنین با قاطعیت رهبری کنند.

راه‌حل استراتژیک در مسیر چیرگی در رهبری

اعتقاد و باور راسخ به «فلسفه زندگی و چرایی» و آگاهی از چشم‌انداز غایی در مسیر چیرگی بر اهداف و رویارویی با شکست و جسارت امید جزء اصول رهبری، رهبران جاودان جهان همانند وینستون چرچیل بود. این اصول رهبری ماندگار و تغییرناپذیرند. اصولی که وینستون چرچیل به‌خوبی  از رهبران قبلی خود همانند ناپلئون بناپارت یاد گرفت و حتی تا سنین بالای زندگی بدون ناامیدی و با شور و اشتیاق آنها را به مرحله اجرا گذاشت تا به مرحله جاودانگی در رهبری رسید.

از طرفی در مسیر چیرگی در رهبری فردی، رهبری کسب و کار، رهبری سازمانی و یا حتی رهبری سیاسی؛ باید دانست که در حیات انسان ها نقاط ضعف و نقاط قوت دائمی وجود ندارد. نقاط ضعف هر انسانی می تواند در لحظه موعود به نقاط قوت وی تبدیل شوند و یا برعکس.

چنانچه قبل از جنگ جهانی دوم و انتخاب وینستون چرچیل به عنوان نخست وزیر بریتانیا، آمریکایی و بریتانیایی بودن وی (چرچیل از پدر و مادری بریتانیایی و  آمریکایی در آکسفوردشر متولد شد.) از سوی منتقدین سیاسی نقطه ضعف وی محسوب می شد ولی با شروع جنگ جهانی دوم و نیاز بریتانیا به کمک ایالات متحده آمریکا، این نقطه ضعف وینستون چرچیل به نقطه قوتی تبدیل شد تا بریتانیا بتواند از طریق چرچیل موافقت ایالات متحده آمریکا را برای مشارکت در جنگ جهانی دوم بگیرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *