حکایت گرگ و گله : پاداش خودفریبی

گرگی که فکر می‌کرد با تغییر لباس می‌تواند شکار زیادی برای خوردن به دست آورد، پوست گوسفندی به تن کرد تا چوپان را فریب دهد. در چراگاه بدون آنکه شناخته شود، به گله‌ای پیوست. شب‌هنگام چوپان او را با گوسفندان صدا زد و باعجله همه را به‌ جایگاهشان برد. سپس، احساس گرسنگی کرد و چاقو را درآورد و دامی برای شام خود سر برید. ازقضا آن سربریده، گرگ بود!

درس آموخته این حکایت این است که زمانی که، فردی نسبت به شخصیتی بی‌قرار شده که درون‌مایه آن شخصیت، در وی نیست این حرکت می‌تواند وی را به پرتگاهی بکشاند. چنین بازی‌هایی به بهای زندگانی انسان پایان می‌یابد.


خاقانی شروانی


خاقانی آن‌کسان‌که طریق تو می‌روند زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست
گیرم که مارچوبه کند تن بشکل مار کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست


شکل ۱-۶ : تصویر مناسب از شعر زاغ و کبک


ایرج میرزا


بوده است خری که دم نبودش روزی غم بی‌دمی فزودش
در دم طلبی قدم همی‌زد دم می‌طلبید و دم همی‌زد
دهقان مگرش زگوشه یی دید برجست و از او دو گوش ببرید
مسکین خرک آرزوی دم کرد نایافته دم دو گوشش گم کرد.

 

شکل ۱-۷ : تصویر مناسب از شعر خر بی م وگوش