حکایت پیرمرد و تکه پنیر : درون مایه انسانی


روزی پیرمردی روی کاناپه به خواب رفته بود که نوه‌هایش تصمیم گرفتند برای شوخی با او، حقه‌ای سوار کنند؛ بنابراین به سراغ یخچال رفته و یک تکه پنیر بسیار بودار برداشته و آن را روی سبیل‌های پدربزرگ از همه جا بی‌خبر مالیدند. سپس گوشه‌ای مخفی شدند تا ببینند چه می‌شود. بعد از گذشت چند دقیقه، بینی پیرمرد شروع به بو کشیدن کرد و یک دفعه بلند شد و سیخ نشست و با حالتی اخمو گفت: یک چیزی اینجا بوی بد می‌دهد؛ و با گفتن این حرف به سمت آشپزخانه رفت و همه جا را بو کشید و دوباره گفت: این بو اینجا هم می‌آید. او بیرون رفت تا کمی هوای تازه استشمام کند. پیرمرد در هوای آزاد نفس عمیقی کشید که دوباره آن بوی بد وارد ریه‌هایش شد و این بار به طور درد آوری گفت: تمام دنیا بوی گند می‌دهد.


درس آموخته این حکایت این است که، برای کسی که پنیر بدبویی زیر بینی دارد، همه چیز بوی بد می‌دهد! بهتر بود که این پدربزرگ با آب و صابون پنیرهای روی سیبیلش را می‌شست تا دوباره دنیا برایش بوی خوب بدهد؛ اما برای کسی که یک ماده گندیده درون خود دارد، این کار دشوارتر خواهد بود؛ بنابراین تنها راه برای تغییر دید، نسبت به زندگی این است که خود را از درون تغییر دهیم.

 

شکل ۱-۹ : پیرمرد و تکه پنیر