حکایت مسافر و پیرمرد : دنیای بیرونی بازتابی از دنیای درون


مسافری نزدیک دروازه یک شهر بزرگ، از پیرمردی که کنار جاده نشسته بود، پرسید: مردم این شهر چطور مردمی هستند؟ پیرمرد هم پرسید: مردم شهری که از آنجا می‌آیی، چطور بودند؟ مسافر پاسخ داد: وحشتناک! از هر نظر غیر قابل اعتماد و نفرت انگیز. پیرمرد آهی کشید و گفت: مردمان این شهر نیز همان گونه‌اند. چیزی از رفتن مسافر اول نگذشته بود که شخص دیگری جلوی پیرمرد ایستاد و از مردم شهری که می‌خواست وارد آن شهر شود، پرسید. پیرمرد از افراد شهری که مسافر دوم آنجا را ترک کرده بود، سوالی کرد. مسافر دوم گفت: آن‌ها انسان‌های شریف، صادق، سخت کوش و با گذشتی بودند. من از ترک آنجا خیلی ناراحتم.یرمرد پاسخ داد: آن‌ها را دوباره در این شهر خواهی یافت.


درس آموخته این حکایت این است که در دنیای واقعی، در حقیقت شیوه‌ای که دیگران را می‌بینیم، بازتابی از خودمان است. اگر شخصی قابل اعتماد باشیم، دیگران را قابل اطمینان خواهیم دید. اگر شخصی انتقادگری باشیم، دیگران را منتقد خواهیم دید. اگر مراقب دیگران باشیم، دیگران را دلسوز خواهیم دید. شما هنگام صحبت در مورد دیگران یا برقراری ارتباط با آن‌ها، درواقع شخصیت درونی خودتان را به نمایش می‌گذارید.


شکل ۱-۱۰ : عکس مسافر و پیرمرد