باراک اوباما :خودشناخته ای در لباس اولین رئیس جمهور آفریقایی- آمریکایی ایالات متحده آمریکا


روزی که من و میشل همسرم به همراه کارمندهایم در اتاقی نشسته بودیم تا تصمیم نهایی را در خصوص کاندیداتوریم برای انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۸ میلادی را بگیرم، میشل از من پرسید: «چرا تو میخوای رئیس‌جمهور بشی؟ چرا تو، باراک.» جواب دادم که،«من می‌توانم جرقه‌ی سیاست جدیدی باشم یا نسل جدیدی برای این سیاست پرورش بدهم، می‌توانم بهتر از سایر نامزدها اختلافات بین کشوری را حل کنم. می دونم که تموم بچه‌های این ایالت (از سیاه‌پوست‌هایش تا اسپانیایی تبارها و نژادهایی که فراموششان کرده‌ایم) نگاه متفاوتی به خودشون پیدا می کنن. تبدیل به کسانی می شن که افق هاشون رو بالاتر ببرن؛ و این خودش به‌تنهایی … ارزشش رو داره.» من به حرف‌هایم ایمان داشتم، اگر برنده می‌شدم می‌توانستم به عمیق‌ترین رؤیاهایم جامعه عمل بپوشانم. بالاخره می‌توانستم آن چیزی که من را به سمت سیاست سوق داده بود، عمل کنم. دموکراسی که به آن ایمان داشتم؛ نزدیک‌تر می‌شد. اگر برنده می‌شدم می‌فهمیدم فقط من نیستم که اعتقاد دارم این دنیا نباید جای سرد و بی‌رحم باشد که در آن قدرتمندها هر چیزی که نمی‌شناسند را از بین ببرند و مردم را در ظلمت نگه‌دارند. اگر این اعتقاد در کشورم منعکس می‌شد، آن موقع بود که زندگی من معنی پیدا می‌کرد. آن موقع به قولم عمل کرده بودم. دنیایی را به فرزندانم ارث می‌دادم که از مدت‌ها پیش برای ساختنش تلاش می‌کردم.

می‌خواستم از این خط نامرئی قدمی به جلو بردارم. خطی که زندگی‌ام را تا همیشه تغییر می‌داد. دولت‌مرد و اولین صدراعظم آلمان، در سال‌های بین ۱۹۴۹ تا ۱۹۶۳، کنراد آدناوئر می‌گوید: همه ما زیر یک آسمان زندگی می‌کنیم، اما همه یک افق را نمی‌بینیم. هدف ما به‌عنوان یک رهبر و فردی تأثیرگذار، کمک به دیگران است تا روزهای جدا از امروز و شرایط کنونی را تصور کنند و رؤیاهای بزرگ پرورش دهند. وقتی به مردم ایمان می‌آورید، درواقع کمکشان می‌کنید افق دید خود را گسترش دهند به آن‌ها انگیزه می‌دهید به سطح جدیدی از زندگی برسند.


همان‌طور که در مدت مبازره‌ی انتخاباتی راجع به خود فهمیدم، موانع و مبارزات به‌ندرت ته دل مرا متزلزل می‌کرد. در عوض وقتی بدون دلیل، احساس بی‌فایده بودن می‌کردم، وقتی وقتم را هدر می‌دادم یا فرصت‌هایم را بر باد می‌دادم، افسردگی تمام وجودم را در برمی‌گرفت. حتی در بدترین روزهای ریاست جمهوری نیز هرگز چنین احساسی نداشتم. شغلم طوری بود که به من اجازه کسالت یا ناتوانی درونی نمی‌داد و وقتی برای حل مشکلی گره‌خورده با اعضای تیمم می‌نشستم معمولاً بیش از اینکه خسته جلسه را ترک کنم باانرژی از آن بیرون می‌آمدم. هر سفری که می‌رفتم، گشت زنی در کارخانه‌ای تولیدی برای دیدن چگونگی ساخت لوازم یا بازدید آزمایشگاهی که دانشمندان درباره‌ی پیشرفت اخیر آن توضیح می‌دادند، تصوراتم را جانی تازه می‌بخشید. دلداری دادن به خانواده‌ای روستایی که خانه‌شان در اثر طوفان آواره شده بود یا ملاقات با معلمان درون‌شهری که برای رسیدگی به کودکانی که دیگران حذفشان کرده بودند، تلاش می‌کردند به من این اجازه را می‌داد که فقط یک‌لحظه آنچه را آن‌ها پشت سر گذاشته بودند، احساس کنم و همین امر قلبم را وسعت می‌داد. هیاهوی رئیس‌جمهور بودن، شکوه، مطبوعات، محدودیت‌های جسمی چیزهایی بود که می‌توانستم بدون آن‌ها نیز کارم را انجام دهم. البته، کار واقعی. کاری که عاشقش بودم، حتی اگر او در پاسخ، عشقی نثارم نمی‌کرد.

 

شکل ۱-۱۶ : باراک اوباما در کنار میشل اوباما در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۷