استیون اسپلبرگ : کودکی خودشناخته در نقش والت دیزنی


پانزدهم جولای ۱۹۸۵، مجله تایم برای سومین بار روی جلد خود را به تصویر استیون اسپیلبرگ، چهره جهانی سینما اختصاص داد. فیلم آرواره‌های کوسه ، نخستین شاهکار اسپیلبرگ در سال ۱۹۷۵ ساخته شد و نام کارگردان جوانش را بر سر زبان‌ها انداخت. در این فیلم کوسه‌ماهی بزرگ و سفیدی، تماشاچیان سینما را در سراسر عالم، از وحشت و هیجان بر صندلی‌هایشان میخکوب کرد. در سال ۱۹۸۲، مجله تایم برای دومین بار مطالبی را درباره فیلم‌های ای.تی موجود فرازمینی و ارواح خبیثه به چاپ رساند، اما تصویر روی جلدش را به جنگ در جزایر فالکلند اختصاص داد که موضوع داغ آن روزها بود. در جولای سال ۱۹۸۵، این مجله با درج مقاله‌ای به تجزیه‌وتحلیل استعدادها و خلاقیت‌های اسپیلبرگ که با انتقال کابوس‌های دنیای کودکی خود به سینما شور و هیجان خارق‌العاده‌ای آفریده بود، پرداخت. دنیس ورل، خبرنگار مجله تایم می‌گوید:«برای تهیه گزارش از کار وزندگی اسپیلبرگ، باید به دنیای کودکان و نوجوانان قدم گذاشت.

در حقیقت، آنچه او را به نیرومندترین فیلم‌ساز دنیا تبدیل کرد و او را یاری رساند تا در ردیف ثروتمندترین مردان جهان قرار گیرد، نبوغ و خلاقیتش در به تصویر کشیدن تجارب دوران کودکی‌اش بود. اسپیلبرگ، هنوز به بعضی از باورها و سنت‌هایی که در دوران کودکی با آن‌ها آشنا شده، سخت پایبند است. زندگی او در این دوران، دیگر چندان با روشنایی‌ها، نیکی‌ها و خیرخواهی‌ها نزدیک نیست، بلکه هر چه هست تاریکی، تهدید و موجوداتی باهیبت‌های ناشناخته است. هراسی که به‌تدریج حیرت و شگفتی می‌آفریند و رویدادهای پیش‌پاافتاده‌ای که به اتفاقات غیرمعمول و شگفت‌انگیز بدل می‌شود؛ سفری پراضطراب از تاریکی به روشنایی، سفری که ما را وا ‌می‌دارد تا هراس هایی که روزی سراسر وجودمان را فرامی‌گرفت، دوباره تجربه کنیم و شادمانی وصف‌ناپذیری را نیز که در اعماق قلبمان خفته است، بیدار کنیم. اگرچه اسپیلبرگ از آغاز گام‌های استوار خود را در میان مردم سفیدپوست طبقه متوسط و حاشیه‌نشین آمریکای شمالی محدود کرد، اما شور و هیجان چنان در وجودش جوش‌وخروش دارد که پنداشتی سر بر ابرهای آسمان می‌ساید.» اسپیلبرگ در دوران کودکی و نوجوانی سخت مرید «والت دیزنی» بود، به‌طوری‌که فیلم‌های دیزنی بخش مهمی از زندگی او را پر می‌کرد. او می‌گوید: «من تصور می‌کنم پیترپن باشم».

جای شگفتی نیست که اسپیلبرگ اغلب با والت دیزنی مقایسه می‌شود. او در فیلم‌هایش، مانند دیزنی در آثارش، چنان برداشتی را ارائه می‌کند که گویی این آثار برای کودکان ساخته می‌شوند. به عبارت ساده، او هم از دریچه چشم کودکان به همه‌چیز می‌نگریست. فیلم‌های اسپیلبرگ بیشتر تحت تأثیر آلفرد هیچکاک است. با این‌وجود، فیلم‌های اسپیلبرگ سرشار از طنز و شوخی است چراکه شوخی آخرین دژ فناناپذیر دوران شادمانه کودکی است. او برای اینکه شگفتی خلق کند، همواره می‌کوشید تا معمول‌ترین شخصیت‌ها را در غیرمعمول‌ترین اوضاع و شرایط قرار دهد. اسپیلبرگ خالق فیلم‌های سحرآمیز و دل‌چسب، در هیجدهم دسامبر سال ۱۹۴۸ در شهر سین سیناتی در ایالت اوهایو چشم به جهان گشود. تا آنجا که به خاطر می‌آورد، زندگی‌اش آمیخته با خیال‌پردازی و کابوس است. بازتاب ذهنیات او را می‌توان در فیلم‌هایش مشاهده کرد. او در مصاحبه با مجله تایم می‌گوید: «همه‌جا تاریک است، به ظلمت نخستین نیمه‌شب اولین روز خلقت، به تاریکی سالن سینما، لحظه‌ای پیش از آغاز فیلم، حرکت‌ها آغاز می‌شوند. در راهروی رازها و شگفتی‌ها، ناگاه دری نیمه‌باز می‌شود و پرتو نوری، ظلمت می‌شکافت. از لای در، مردانی با ریش‌های بلند و کلاه‌هایی بر سردیده می‌شوند. این‌ها چه‌بسا از آسمان به زمین فروافتاده باشند. در انتهای اتاق، بر روی سکویی چراغی با نوری قرمز روشن است و روشنایی آن، حواس را می‌آزارد و بر ابهام‌ها می‌افزاید.» این تنها نمونه‌ای از تصورات اوست که به بسیاری از صحنه‌های فیلم‌هایش شباهت دارد و کنجکاوی هرکسی را به‌شدت تحریک می‌کند.


اسپیلبرگ هم مانند سایرین احساس کرد که باید تجربه فیلم‌سازی را از خانه شروع کند. او نخست فیلم‌های نامشخص و درهم‌برهم می‌گرفت، اما به‌تدریج اشکالات معمولی را که یک فیلم‌ساز غیرحرفه‌ای با آن مواجه می‌شود، اصلاح کرد. روزی پدرش، دوربین را به دست گرفت تا صحنه‌ای را فیلم‌برداری کند، اسپیلبرگ بامتانت گفت: چرا دوربین را درست و محکم به دست نمی‌گیری؟ این سخن بر پدرش گران آمد و آرام و بی‌سروصدا دوربین را به استیون داد و گفت: ازاین‌پس تو فیلم‌بردار خانواده باش. از آن لحظه بود که اسپیلبرگ تصمیم قطعی خود را برای فیلم‌ساز شدن گرفت. اسپیلبرگ می‌گوید «این رویداد جهشی در زندگی‌ام بود، جهشی بزرگ. این رویداد، دریچه‌ای به روی تبلور تخیلاتم گشود و راهی باشکوه برای فرار از واقعیت‌ها و کارهای معمول روزانه و مدرسه. فرار از بچه‌های قلدری که سر راهم قرار می‌گرفتند و مرا می‌ترساندند، گریز از ترس ناشی از تاریکی و سرانجام فرار از پدر و مادری که آماده می‌شدند تا برای همیشه از یکدیگر جدا شوند. تنها یک هدف داشتم «فیلم‌سازی».


اسپیلبرگ در سن ۳۶ سالگی، یکی از قدرتمندترین فیلم‌سازان جهان شد. او را والت دیزنی عصر جدید نامیدند و ثروت فراوانی به چنگ آورد. اشتیاق مفرط به فیلم‌سازی وی را بر آن داشت تا خاطره شهاب‌های نورانی خود را در فیلم غیرحرفه‌ای‌ «نورآتش» عینیت بخشد و لذت دیدنش را با دیگران قسمت کند.اسپلبرگ بعد از شروع فعالیت در کمپانی یونیورسال، بعد از تولید یکسری فیلم‌های کوتاه از وی خواسته شد که تعدادی از سریال‌های تلویزیونی را کارگردانی کند، بلافاصله پذیرفت. تولید این فیلم‌ها به او فرصتی داد تا کار فیلم‌سازی را در همه سطوح فراگیرد. سرانجام در اواسط سال ۱۹۷۱، استیون آماده جهشی بزرگ شد. روزی منشی او مجله‌ای را روی میزش گذاشت و توصیه کرد که داستان علمی تخیلی دوئل را در آن مجله بخواند. این داستان ‌که نوشته ریچارد ماتسون بود، شرح‌حال بازرگانی است که دریکی از مسافرت‌هایش، مورد تعقیب یک کامیون هیجده چرخ قرار می‌گیرد. راننده کامیون قصد دارد او را دریکی از گردنه‌های کوهستانی غافلگیر کند و از پای درآورد. اسپیلبرگ فیلم دوئل را طبق برنامه، فقط در چهارده روز به پایان رسانید و از این نظر تعجب همگان را برانگیخت. این فیلم در سیزدهم نوامبر به‌عنوان فیلم هفته در شبکه تلویزیونی «‌ای، بی، سی» به نمایش درآمد و دو سال بعد هم در دوازدهمین فستیوال تلویزیونی«مونت کارلو» دیپلم افتخار گرفت. استقبالی که از این فیلم در اروپا صورت گرفت، مدیران اجرایی کمپانی یونیورسال را شگفت‌زده کرد. آن‌ها اجباراً پذیرفتند که این فیلم‌ساز جوان سرشار از استعداد و خلاقیت است. به‌این‌ترتیب، اسپیلبرگ توانست با بودجه ناچیز چهارصد و پنجاه‌هزار دلار، شش میلیون دلار به دست آورد. ازاین‌رو کارگزاران استودیو یونیورسال که همواره پول برایشان در درجه اول اهمیت قرار داشت، ساختن فیلم‌های بزرگی را به او واگذار کردند. باوجوداین، اسپیلبرگ مجبور بود که به تهیه سریال‌های تلویزیونی اکتفا کند، چراکه هنوز خلاقیت‌هایش را نشناخته بودند. از طرف دیگر بیش از دو سال طول کشید تا استقبالی که از فیلم دوئل در اروپا صورت گرفته بود، به گوش متصدیان کمپانی یونیورسال برسد. فروش این فیلم رکورد بالایی را به خود اختصاص داد و این در حالی بود که اسپیلبرگ تنها بیست‌وپنج سال داشت و بیشتر اوقاتش را همچنان به تهیه فیلم‌های تلویزیونی می‌گذراند. او عزم خود را جزم کرده بود که یک فیلم بلند سینمایی بسازد و می‌دانست که این بار، کسی نخواهد توانست جلوی او را بگیرد. به همین دلیل، وقتی به برج سیاه کمپانی یونیورسال دعوت شد، با صراحت اعلام کرد که برای تهیه فیلم‌های بلند سینمایی آمادگی کامل دارد. فیلم نیش وی توانست به نحوی باورنکردنی، ۶۸ میلیون و ۴۵۰ هزار دلارفروش داشته باشد، درحالی‌که سرزمین نیشکر تنها موفق شد ۲ میلیون و ۸۹۰ هزار دلار را به خود اختصاص دهد.


شکل ۱-۲۰ : تصویر اسپلبرگ در دریافت جایزه