«جان هوپ برایانت» مدیرعامل شرکت اوپریشن هوپ و محقق و سخنران حوضه اقتصادی، سخنی بدین مضمون دارد: «آسیب‌پذیری قدرت است.» از این سخن می‌توان نتیجه گرفت باوجود نقاط ضعف و آسیب‌پذیری، کلید آزادی هم است. اگر چیزی برای پنهان کردن نداشته باشیم و کاستی‌ها و اشتباهایمان را قبل از اینکه دیگران به ما بگویند خودمان قبول کنیم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ خودآگاه بودن، بدون آسیب‌پذیری، انسان را به افسردگی و روان گسیختگی خواهد کشاند. چراکه جایی برای تخلیه احساساتمان دیگر وجود نخواهد داشت، ما در مکان‌های نادرستی به دنبال عشق خواهیم گشت و وابستگی‌های منفی‌مان از احساساتی سرچشمه خواهند ‌گرفت که قادر به کنترلشان نیستیم. پس با اعتیاد به مواد مخدر، مشروبات الکلی، خرید کردن، کار بیش‌ازحد یا روابط جنسی خود را تسکین خواهیم داد و مدتی بعد به تعداد بیشتری از این وسوسه‌ها و عوامل بیرونی نیازمند خواهیم شد تا دوباره انرژی ازدست‌رفته‌مان را در وجودمان ایجاد کنیم. درنهایت این عادات نادرست تمام وجودمان را فرا خواهند گرفت و از درون پوسیده و به زوال خواهیم رفت. اگر ما با خود واقعی‌مان راحت نباشم، امکان ندارد بپذیریم که نقاط ‌ضعفمان را آشکار کنیم. پس شروع به زندگی در قالب شخصیتی دروغین خواهیم کرد ازاین‌رو، مردم هنگامی‌که احساس گریه‌دارند، لبخند می‌زنند؛ اما می‌خندند درحالی‌که از درون احساس عجز، ناتوانی و بدبختی دارند. تنها راه روبه‌جلو، پیدا کردن خود اصیلمان است. درنهایت می‌توان گفت سه‌راه برای زندگی کردن یا نکردن وجود دارد:

اول: خودکشی فیزیکی، ذهنی، روحی و احساسی

دوم: تحمل کردن زندگی که در حال حاضر اکثر افراد جامعه ‌این کار را انجام می‌دهند.

سومی و درنهایت آخرین راه، شفا یافتن با پیدا کردن خود اصیلمان است.

درمان شدن و بهبود یافتن، تنها راه روبه‌جلو است، اما شجاعانه‌ترین و سخت‌ترین مسیر ممکن نیست. برای شفا پیدا کردن، باید از ترس اینکه خود واقعی‌مان باشیم عبور کنیم. اکثر افراد بالغی که با آن‌ها سروکار داریم با دردهای کودکی‌شان دوباره زندگی می‌کنند، دردهایی مثل داشتن مادری سلطه‌گر، پدری متجاوز یا نداشتن پدر، تجربه‌هایی مانند نادیده گرفته شدن، مجازات شدن، مورد تجاوز قرار گرفتن، مسخره شدن یا مورد ضرب و شتم و زورگویی قرار گرفتن. بسیاری از افراد زورگو که باافتخار و با پول‌های هنگفت خود فخرفروشی می‌کنند در حقیقت در تلاش‌اند تا از خاطرات تلخ دوران کودکی‌شان فرار کنند. توانایی رویارویی با واقعیت و اعتراف به اینکه می‌توانیم شکست بخوریم و بااین‌حال، داشتن احساس خوبی نسبت به خودمان، نقطه عطف مهمی در خودآگاهی‌مان است. رهبران فقط زمانی می‌توانند با خود احساس راحتی کنند که خودشان را همان‌گونه که هستند بپذیرند و مجبور نباشند مسیر پرشتاب فرد دیگری را طی کنند. پس اگر بخواهیم بپرسیم آگاهی و شناخت از خویش به چه معناست؟ می‌توان این‌طور پاسخ داد که این عبارت حاکی از آن است که ما بتوانیم در وضعیت کنونی خودمان تأملی کرده و به زندگی‌، رفتار و اعمال خود بیندیشیم، دلیل تصمیم‌های خود را بدانیم و درباره عملکردهای آتی خویش تأمل و تفکر کنیم. کسی که از خویشتن خودآگاه باشد دارای درک بسیار خوبی از نقاط قوت و ضعف خود است، بنابراین می‌تواند تصمیمات خوبی در زندگی اتخاذ کند. کسی که تفکر ندارد، خود را نمی‌شناسد.

اگر زمانی را برای نگاه به تصمیمات، انتخاب‌های گذشته و پیامدهای آن‌ها تخصیص ندهیم و نپرسیم «چرا»، هرگز نمی‌توانیم در خویشتن‌شناسی به درجات بالاتری برسیم. واقعیت این است که هر آنچه انجام می‌دهیم، ناشی از اراده و اختیار ماست. زمانی که به تعمق در زندگی خویش می‌پردازیم، می‌توانیم درک بهتری از دلایل اقدامات خود داشته باشیم. در فضای کسب‌وکار و زمامداری هم به همین شکل است هر رهبری که بتواند خودش و رقیبش را به‌خوبی بشناسد، از صدها نبرد پیش رو واهمه‌ای نخواهد داشت ولی اگر خود را بشناسد ولی شناختی از رقیبش نداشته باشید، برای هر پیروزی‌ای که به دست می‌آورد، یک شکست را هم متحمل خواهد شد و اگر بی‌هیچ شناختی از خود و رقیب، به نبرد وارد شود، ناگزیر باید سر تسلیم فرود آورد.